اذیتم. میدونی ینی چی؟؟؟تو شهر خودم انگاری زندونی شدم. هر جا میرم، هست.خیلی راحت حرف میزنه باهام. هر بار هم کراهت منو میبینه ولی ادامه میده.مدام بهم میگه بلاخره یه روزی تورو برمیدارم و فرار میکنم.میگم تهش چی گیرت میاد؟؟؟ اصلا دنبال چی هستی؟؟؟میگه : هیچی!!!! فقط میخوام یه روز داشته باشمت....یاد فیلم " میخواهم زنده بمانم " افتادم.....اونقد بی خوابی کشیدم که چند روزه .... مدام دلم میخواد بخوابم.اولین نفر استوریهارو میبینه و واکنش نشون میده.مدام جلوی راهم سبز میشه و به بهانه های مختلف ...امروزم که ....اهنگ میفرسته. خستم کرده. خسته
برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه
شنبه
21 آذر
1402 ساعت: 17:47
خیلی نمونده بود به آخروقتشوضو گرفتم و با حال غمگینم سجاده رو باز کردموقتی چادرم رو باز کردم یه عطر عجیبی پیچید توی سرمچندین بار بو کشیدمعمیقتر....عطر جدیدی بود. تا حالا استشمام نکرده بودمبوی یاس میداد...خیلی خیلی عجیب بودفک کنم توهم زدم....مشغول خوندن نماز شدم و دیدم نه انگاری عطر زدن به همه جاقنوت گرفتم و عطر شدیدتر شداصلا حواسم به نمازم نبود. بوی عطر کل ذهنم رو مشغول کرده بود به خودشتو دلم گفتم حتما کرم زدم به دستام، بوی اونهولی یادم اومد اصلا قبلا از وضو گرفتن دست و صورت رو با محلول یا صابون میشورم!!!!!عطر یا اسپری هم ندارم که بوی یاس بده!!!!خیلی خیلی عجیب بود....بعد از نماز کل چادرم رو بو کردم و فهمیدم کلا بوی یاس میده سجاده و چادرم...وسط ذکر گفتن چشام بسته شد...از شدت خستگی و کلافگی بیهوش شده بودم انگاریوقتی به خودم اومدم دیدم هنوز بوی یاس میادپ.ن : نمیدونم چی بود!!!!! هر چی بود دوسش داشتم و حالمو آروم کردتوهم هم اگه باشه بازم قشنگ بود....پ.ن دوم : معجزه اون طرفه ترس هاته.... نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ساعت
8:58 توسط ...| |
برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه
شنبه
21 آذر
1402 ساعت: 17:47